

ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة
عالم همه قطره اندو دریاست حسین
شاهان همه بنده اندو مولاست حسین
ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش
از بس که کرم دارد و آقاست حسین
(عاشورای حسینی بر همه ی مومنین تسلیت باد)

یه جا اگه قبله ی حاجات بود ، یه جا اگه جای مناجات بود
صد جا دیگه دار مکافات بود ، صد جا دیگه جای مجازات بود
قلبم گرفت ای نازنین ، نفس دیگه نفس نیست
آه ای زمین و سرزمین ، واسم بجر قفس نیست
یا حسین ببین که بعد از ۱۴۰۰ سال دوباره چگونه خانه ات را
می سوزانند... ولی این بار با نام تو این کار را می کنند.....

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت ، که غمـــخواری نیست
شب به بالین من خسته، به غیر از غم دوست
ز آشـــیانان کـــــهن ، یار و پرســـتاری نیـست
یارب این شهر چه شهری ست که صد یوسف دل
به کـــلافی بفـــــروشیم و خـــریداری نیــــست
فــــکر بهبود خـــود ای دل ، بکن از جای د گــر
کن در این شهر ، طـــبیب دل بیــماری نیست

اینان بسیجی نبودند..عده ای اوباش و ضد دین بودند که خواستند نام بسیج
را لگد کوبندو آبروی بسیجیان را که ۸ سال از میهن اسلامیمان دفاع کردند ،
ببرند... و خواستند آبروی حکومت اسلامی را در دنیا ببرند....
اینان با کسانی که ۱۴ معصوم و ۱۲ امام را قبول دارند اینگونه رفتار می کنند ،
با سایر مذاهب الهی چه خواهند کرد؟!!!!!!
فهــــــم های کــــــهنه ی کــــــوته نظـــــــــر
صــــــد خــــــیال بـــــد درآرد در فـــــــــــــکر
ای بســـــــا کــــــس را کــــه صـــــورت راه زد
قــــــــصد صــــــــــورت کــــــــرد و بــــر الله زد

گناه این درویشان این است که می گویند : مواد مخدر حرام است ....گناه آنها
دوست داشتن۱۴ معصوم و ۱۲ امام و دائم الوضو بودن وبیداری سحر ها و آگاهانه
خدا را پرستش کردن است آنها که یک بار هم به حسینیه آمده بودند همه به این
امر معترفند.......
در فقــــــــــر بدیـــــده ایم مــــا شـــــاهی را
ونــــــدر غــــــم عــــــــشق راه آگــــاهــی را
هـــــر ســــلسله و طـــــریــقـــه دیــــدیم ولـــی
جــــــستیــــم طــــــریق نـــــعمــت الهـــــــی را
هر چـــند که چــــون صورت دیـــدار خــموشم
از یاد کســی هست، در دل پـــر ز خروشــــم
از تهــــمت و طــــعنم چه از این شــــهر برانـــــی
زاهـــــد ز تو این خــــانه که من خانه به دوشــم
*********************************
گر شد از جور شما خانه ی موری ویران
خانه ی خویش محال است که آباد کنید
***************************
چـــــــــراغی را کــــــه ایــــــــزد بر فـــــــروزد
هر آنـــکس پــــــف کند ریشـــش بــــــسوزد

معنی لغوی عرفان و رابطه ی آن با تصوف با توجه به آیات قرآن
کریم و فرمایشات حضرت علی علیه السلام
عرفان در اصل لغت مرادف «معرفت» به معنی شناسائی است
و چنانکه در یکی از تعارف تصوف آمد، تصوف عبارت از استکمال
نفس و حقیقت جوئی و آخرین مقام تصوف شهود حق است در
تمام موجودات و این شهود حق، همان عرفا یا شناسائی حق
تعالی شانه است و کسی را که به چنین مقامی رسیده باشد
«عارف» می نامند .
طبق تعریف فوق به نظر می رسد که حق تعالی شانه قابل شهود
و رویت است آیا چنین است؟
در اینمورد خوبست به فرمایش مولا علی علیه السلام به روایت
امام محمد جعفر صادق علیه السلام توجه شود:
«ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله اورایت الله بعده اورایت الله فیه»
یعنی هیچ چیز را ندیدم مگر اینکه خدا را قبل از آن یا بعد از آن و یا در
آن دیدم....
البته این دیدن با چشم سر نیست بلکه با چشم دل است.
سعدی علیه الرحمه میفرماید :
رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حـــد است مکان آدمــــیت
باباطاهر علیه الرحمه میفرماید :
به دریـــا بنـــگرم دریــا تــو بینــم
به صــــحرا بنـــگرم صحرا تــو بینـــــم
به هـر جا بنــگرم کوه و در و دشت
نشـــان از قــامت رعـــنای تــو بینــــم
و یا در کافی به روایت امام جعفر صادق ، امیر المومنین(ع) میفرمایند:
«لم اعبد ربا لم ارد لکن لا بمشاهدة الابصار والعیان بل بمشاهدة
القلوب و الایقان»یعنی پروردگاری را که نبینم نمی پرستم، اما نه دیدن
با چشم ظاهر ، بلکه با دیدن چشم دل و یقین.
و همنگامی این دیدن امکان دارد که انسان از خود فانی و فناء فی الله
شده باشد چنانکه پیغمبر (ص) درباره ی امیرمومنان فرمود :
«لا تلوموا علیا فانه ممسوس فی ذات الله » یعنی علی (ع) را
ملامت نکنید زیرا که اوفانی در خدا است .
ونیز حضرت علی (ع) در این مورد میفرمایند :
«ولو کشف الغطاء ما ازددت یقینا»یعنی اگر پرده ها کنار رود بر یقین
من چیزی اضافه نمی شود و نیز در کتاب خدا در سوره ی یوسف آیه ۲۴
می خوانیم : «ولقد همت به و هم بها لولا ان رای برهان ربه...»
یعنی اگر یوسف برهان پروردگارش را نمی دید هنگامی که زلیخا میل
به او پیدا کرد او هم به میل طبیعی اهتمام می کرد ولی، میل او را
از عمل زشت بگردانیم زیرا او از بندگان معصوم و مخلص ما بود.
و همچنین در آخرین آیه ی سوره ی کهف آمده است :
« فمن کات یرجوا لقا ء ربه...»یعنی....پس کسی که به لقا و دیدار
پروردگارش امیدوار است باید نیکوکار شود و هرگز در پرستش
پروردگارش احدی را شریک قرار ندهد.
و نیز در قرآن کریم می خوانیم : «الله نورالسموات و الارض» و
وقتی علی (ع) فانی در ذات باری تعالی میشود مانند قطره ای
که به اقیانوس می پیوندد، در اوفانی میشود و دیگر قطره نیست
بلکه با عظمت اقیانوس عظیم و جاودانه می گردد.
از این رو است که حضرت می فرمایند : «معرفتی بالنورانیه
معرفة الله معرفتی بالنورانیه» چون شناسائی حق تعالی شانه
برای بشر بدون شناسائی در مظهر ممکن نیست بطریق حصر فرمود که
« معرفت من به نورانیت منحصر است به معرفت خدا و معرفت خدا
منحصر است به معرفت من به نورانیت»
منبع : «بشارة المومنین صفحه ی ۱۹»

لازمه طریقت ولایت است
شریعت عبارت از احکام قالبی است که به تقلید عالم مجاز و به امر او
بجا آورده میشودکه اگر به غیر آن باشداگر مطابق هم باشد مقبول نخواهد
بود...پس شریعت بوجهی علم است و طریقت عمل و حقیقت حال ...
طریقت بدون قبول ولایت مرتضی علی علیه السلام نمی باشد و حقیقت
لازمه ولایت است. اگر قبول کننده ولایت، لطیفه ولایت را در تحت
هواهای نفسانی نپوشاند بزودی نمونه علم و عمل خود را به ذوق و
وجدان میابد، و همان نمونه علم و عمل که حال انسان باشداول مرتبه
حقیقت است، که فرمود الحقیقة احوالی .و از جهت اینکه شریعت بدون
طریقت وحقیقت، جیفه موذیه است در اخبار بسیار فرموده اند قریب به
این مذمون که :
((اگر کسی در تحت میزاب خانه کعبه هفتاد سال عبادت کند که
شب در نماز و روز در روزه باشد و ولایت ولی امر را نداشته باشد
او را خداوند بر رو در آتش جهنم اندازد.)) و همچنین صاحب طریقت اگر
نمونه علم و عمل خود را در خود نیابد، علم و عمل طریق او چون قالب بیجان
خواهد بود، که چندان فایده ای به حال او نخواهد داشت. و چنانکه حال
انسان بدون تن کمال نپذیرد و پیش از استکمال اگر تن از جان جدا شود جان
ناقص بماند و هیچ کمال حاصل نکند، همچنین اگر طریقت از شریعت جدا
باشد، طریقت وحقیقت ناقص بماند یا هیچ نماند، چون مجذوبین که
حال مراعات شریعت در آنها نیست و ناقص بماند و چون قلندریه که
اعتقاد آنها اینست که چون دست به دست ولی امر رسید حاجت به عمل
نیست و خود را ضایع و دیگران را به فساد می اندازند....
و من عندیین از عامه که به خودسری بر آمده و اسم عام بر خود
گذاشته اند و به شغل فتیا و قضاوت مشغول و مشعوف گشته،و همچنین
من عندیین از متشیعه که بدون اذن و اجازه از عالم وقت بر مسند شریعت
نشسته و فتیا و قضاوت را متصدی گشته علاوه بر ضلال خود در اضلال
غیر کوشیده اند.
امام صادق علیه السلام، چون مشاهده فرمود سفیان ثوری را حلقه ای دارد
و ابوحنیفه را که در گوشه ای دیگر حلقه ای دارد، در باره آن دو فرقه فرمود:
اینها خبیث ترین خلقند زیرا که سفیان ثوری در مجلس طریقت و ابو حنیفه در
مجلس شریعت بدون اذن و اجازه صاحب طریقت و صاحب شریعت نشسته
بودند و آن متصدی دستگیری و این متصدی فتیا شده بود.
پس صاحب شریعت اگر بخواهد که علم و عمل او بی مغز نباشد باید در
طلب بر اید و طریقت را بدست آورد . اگر نه علم و عمل او بی مغز و
لایق آتش خواهد بود. و صاحب طریق اگر بخواهد که علم و عمل او در
نقصان نباشد از شریعت دقیقه ای فرو گذاشت نکند که به اندازهای که از
شریعت فرو گذاشت کند در طریقت او نقصان پذیرد.و باید بکوشد که علم
وعمل او از حقیقت نمونه ای داشته باشد که اگر خالی از نمونه علم و عمل
باشد لایق آتش خواهد بود، مگر اینکه خداوند تفضل فرماید و به فضل و
رحمت خود با او رفتار نماید. پس صاحب شریعت صاحب طریقت باید
نیک مراقب باشد که اگر از علم و عمل خود نمونه ای نیابدو در عمل و
مناجات لذت نداشته باشد بدانند که عمل آنها بی مغز و جیفه موذیه و لایق
آتش خواهد بود.
«بشارة المومنین، باب دوازدهم»
فرمایشات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درباره اهل تصوف
آنچه از احادیث و کتب تذکره ظاهر میشود این است که این فرقه در زمان
حضرت رسول(ص) و زوج بتول(ع) مختص به همین اسم بوده چنانچه
روایت شده که در کتاب بشارة مصطفی لشیعة مرتضی که جناب محمد باقر
مجلسی در فهرست بحارالانوار خود نسبت این کتاب را به شیخ عماد الدین
محمد بن ابی القاسم علی الطبری داده است. به اسنادش، قال رسول الله (ص):
1-من سره ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف.
یعنی حضرت رسول اکرم (ص) فرمود: هر که را خوش آید که همنشین خدا
باشد با اهل تصوف بنشیند.
مقوی این حدیث، حدیث قدسی است که حق سبحانه و تعالی فرمود:
انا جلیس من ذکرنی یعنی من همنشین آنکسم که ذکر من کند و صوفیان
اهل ذکرند. پس حضرت حق تعالی جلیس ایشان است.
هر که خواهد همنشینی با خدا گو نشیند در حضور اولیا
صوفی ولی است زیرا که ولی خدا آنکسی است که دست به دست علی (ع)
یا مجاز از جانب آن بزرگوار داده و پیوند ولایت به وجود او رسیده و
ایمان داخل دل او شده باشد . و نیز در ان کتاب روایت نموده است که:
قال رسول الله ص:
2- لا تطعنوا علی اهل التصوف و الخرق، فان اخلاقهم اخلاق انبیاء و
لباسهم لباس انبیاء
یعنی حضرت رسول (ص) فرمود : طعن مکنید و عیب منمایید بر اهل تصوف و
خرقه پوشان ؛ پس بدرستی که اخلاق و اوصاف ایشان اخلاق و اوصاف انبیاء
و لباس ایشان لباس انبیاء است.
۳-راغبوا فی دعاء اهل التصوف و اصحاب الجوع و العطش فان الله
ینظر الیهم ویسرع فی اجابتهم.
یعنی حضرت رسول (ص) فرمود که میل نمایید و دعا طلب کنید از اهل تصوف و
گرسنگان و تشنگان یعنی روزه داران ، پس بدرستی که حق سبحانه و تعالی
نظر رحمت میکند به سوی ایشان و زود اجابت میکند دعای ایشان را.
« بشارة المومنین صفحات 315و316»

عید سعید فطر را خدمت مولی معظم حضرت آقای حاج دکتر
نور علی تابنده(مجذوبعلیشاه)دامت برکاتة و مشایخ
بزرگوار ایشان و همه مومنین تبریک عرض می کنم![]()
۱ـشریعت و طریقت و جمع میان آن دو
شریعت اعمال راجع به تن و طریقت راجع به دل است.
شریعت آراستن ظاهر است به طاعت ؛ و طریقت پاکیزه نمودن باطن
است به اخلاق پسندیده و دوستی و یاد خدا ، و روشن ساختن دل
به شناختن او.
پس این دو مانند مغز و پوست بلکه مانند لفظ و معنی است و مانند
جان و تن و یا چراغ و روشنایی آن یا مانند دوا و اثر آن و جمع بین
ظاهر و باطن و شریعت و طریقت از اختصاصات سلسله ی نعمةاللهیه
بوده و هست. پس باید مراقبت داشت و آنکس که خود را نزدیکتر داند
باید در رفتار بر احکامیکه در قرآن مجید و خطاب به مومنین بهتر بکوشد
حتی امور دنیا از کسب معاش و افزودن مال و پرستاری عیال و تلذذات
حلال بقصد امتثال امر که رسیده بنماید عبادت نیز خواهد بود و در اسلام
به قدری توسعه در احکام است که در هر کاری امر و نهی است و میتواند
مسلم تمام کارهای دنیوی خود را با نیت امتثال بندگی خدا نماید.
« رساله پند صالح صفحات ۶۶ـ۶۵ »
2_شریعت ، طریقت و حقیقت و تفاوت میان آن سه
دو تفسیر کشف الاسرار میبدی به نقل از خواجه عبد الله انصاری در مورد
آیه:فاسئلو اهل الذکران کنتم لا تعلمون(اگر نمی دانید از اهل ذکر سوال
کنید) فرماید:
در این آیه اشارتست که علم شریعت آموختنی است و بی واسطه و
استاد درست نیست، هر که پندارد که در علم شریعت واسطه به کار
نیست او را در دین بهره ای نیست.
بدان که علم بر سه قسم است:علم شریعت ، علم طریقت و علم حقیقت،
شریعت آموختنی است ، طریقت معامله ای است و حقیقت یافتنی است.
علم شریعت را گفت « فاسئلو اهل الذکر » علم طریقت را گفت
«و ابتغوا الیه الوسیله» علم حقیقت را گفت «و علمناه من لدنا علما»
حوالت شریعت به استاد کرد، حوالت طزیقت به پیر کرد و حوالت حقیقت
با خود کرد .... « نبوغ حافظ صفحات ۵۶۷ـ۵۶۸ »
و نیزدرباره خبر ،
«الشریعةاقوالی والطریقةافعالی والحقیقةاحوالی»
چنین گفته اند:
شریعت و طریقت و حقیقت هر سه یکی است منتها به سبب اختلاف
احوال،اسامی مختلف پیدا شده ودر هر مقامی و حالی نامی پیدا کرده
است.
چون حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله نظام صورت جمع الجمع
بود «الحدیقة الحالی » فرموده است و این خود مسلم است که گوینده این
کلمات شخص واحد بوده و از یک ذات کامل الصفات ظهور نموده است.
مثلا چون کسی امر به نماز کند، گفتن او، قول باشد و چون نماز ایستاد،
آن فعل باشد چون به حضور قلب نماز گزارد، حال شود، که عبارت از
حقیقت باشد چنانکه لا صلوة الا بحضور القلب مقوی مطلب است،پس
هر که در مقام افعال پیغمبر باشد اهل طریقت است و کسی که در مقام
حال پیغمبر است اهل حقیقت باشد و شریعت پوست طریقت باشد و
طریقت پوست حقیقت و مغزی بی پوست محال باشد و صورت نبندد
و چون به حقیقت مشاهده رود معنی بی صورت و باطن بی ظاهر درست
نگردد،و شریعت بی طریقت ظاهر نشود....
اگر شریعت نباشد طریقت صورت نبندد و اگر طریقت نباشد حقیقت معلوم
نگرددو در جمیع ادیان اهل شریعت و طریقت و حقیقت وجود دارد.
« صفحه ی ۱۲۷ کتاب حدائق السیاحة »

درباره ی تصوف تعارف متعدد شده ، از آن جمله است:
۱-فرمایش مولای متقیان علی علیه السلام:
در کتاب غوالی اللئالی این جمهورالا حساوی به نقل از فهرست بحارالانوار
ملا محمدباقر مجلسی مشهور به علامه ی مجلسی (ره) روایت شده
است که قال امیرالمومنین علیه السلام:
التصوف اربعه احرف: تاء و صاد و واو و فاء:
التا ء ، ترک و توبه و تقی، .
والصاد ، صبر وصدق و صفاء،
والواو ، فرد و فقر و فناء.
یعنی علی علیه السلام فرمود:تصوف شامل چهار حرف است:
تاء ، صاد ، واو ، و فاء.
تاء ، عبارت است از ترک دنیا و پشیمانی از گناه و پرهیز از آنچه
که خلاف رضای خداست.
صاد ، صبر و صدق و صفای قلب است.
واو، ذکر خدا و دوستی و وفای به عهد است.
فاء ، تنها بودن و دور شدن ار کثرات ، و توجه به فقر خویش ،
وفانی شدن از انانیت است.
ذکر این نکته ضروری است که صوفی نمی باشد مگر اینکه شیعه
اثنی عشری بوده و مستجع صفات دوازده گانه ی بالا باشد .
و انتساب هر یک از سلسله های صوفیه بایستی به حضرت امیرالمومنین
علی علیه اسلام ویا یکی از ائمه ی معصومین علیهم السلام برسد.
«بشارة المومنین صفحه ی ۳۱۶ و فلسفه فلوطین»
۲-فرمایش حضرت امام جعفر صادق علیه السلام:
از امام جعفر صادق علیه السلام که منبع طریقت بود از تصوف پرسیدند.
فرمود: متابعت رسول علیه الصلاة و السلام سنت است و متابعت احوال
او تصوف.
«مناقب الصوفیه۳۱»
۳-شیخ اجل باباطاهر عریان درباب تصوف چنین
میفرماید:
الف ـــ التصوف حیاة بلاموت و موت بلاحیاة :
یعنی حقیقت تصوف این است که زنده شود به حیات انسانی،حیاتی
که موتی در عقب نباشد که معنی تمکن در حیات انسانی است. و
مردن از حیات نفسانی که حیاتی به حیات نفسانی در عقب نداشته
باشد که معنی تمکن است درمردن از حیات نفسانی ،که تا چنین حیات
و چنین مرگی او رانباشد نباید اصلاق صوفی بر او کرد.
ب ـــ التصوف اهلاک الاموال:
یعنی تصوف در بدو امر تمام کردن اموال است ، که از جمله ی قوی و
مدارک واعضاء و جوارح که در تصوف نفس است.و اهلاک آنها به این
است که علاقه ی بنفس از آنها برداشته شود و به تصرف عقل که
مظهر حق است بیایند، و این اهلاک چون به اختیار است در وسط
سلوک باشد.و نیز فرماید:
ج ـــ التصوف لا یسعه شیاء کلها ، والصوفی یکون
له کل شیی و هو لا یکون لشیی.
یعنی تصوف اگر به انتها برسد که بقاء بالله برای او حاصل بود، همه
چیز در او خواهد بود ، که گردش آسمان و زمین برای او است و اورا
خداوند برای غیر، چه نظام کل باشد و چه نظام جزء نخواهد داشت.
«نقل از کتاب توضیح صفحات ۱۶۴ و ۱۶۵ »
------------------------------------------------------------------
تصوف چیست و اعمال صوفیانه کدام است؟
اساسا تصوف یک نوع روش زندگی است که محبت خدا و شناخت حقیقت
ارکان اصلی آن را تشکیل میدهد پس میتوان گفت که تصوف عبارتست از
پرستش خدای تعالی بطرزی عاشقانه . به همین سبب است از نظر صوفیه
خداوند تبارک و تعالی بیشتر عطابخش ، خطاپوش و مهربان و دوست آنها
است.صوفی در مقام خضوع و خشوع بندگی می گوید:
ای عجز و فنای من به چه چیز مربوط است ، البته به جسم من.پس اگر
کاری کنم که پیش از مرگ در همین دنیا خود را از تسلط جسم آزاد سازم،
یعنی هوسها ، امیال ، خشم و غضب و حقد و کینه توزی را مهار کنم و در
حقیقت این غبار تن را که حجاب چهره ی جانم شده است کنار بزنم.سراپا
جان خواهم شد ، جانی که پرتوی از هستی حق است.
حجاب چهره جان میـــــشود غبارتنـــم
خوش آندمی که از این چهره پرده برفکنم
صوفی در مرحله ی سلوک تا جایی پیش میرود که خدا را در دل خود خواهد
داشت و از دیدار او به چشم دل احساس وجد و مسرت خواهد کرد:
رسد آدمی به جایی که به جــز خدا نبیند
بنـــگر که تـا چه حــد است مــقام آدمیـت
دائم با او مانوس خواهد بود ولی قرب دائمی رفته رفته او را از حد یک بشر بالاتر
خواهد برد و او را شریفتر و پاکتر ، و خدمتگزارتر خواهد ساخت و صفات او را با
آنچه محبوب حق است یکسان خواهد نمود و پیش از آنکه از این جهان برود ،
در همین دنیا نه تنها به ملکوت الهی واصل خواهد گردید بلکه شمه ای از صفات
حق خواهد بود زیرا شخصیت و وجود او در ذات خداوند فانی شده و همه «او»
گشته است.پس اگر سالک به این مرحله برسد به دریای ابدیت الهی خواهد
پیوست مانند قطره ای که به اقیانوس می پیــوندد و در او فانی میشود، دیگر او
قطره نیست ، با عظمت اقیانوس، عظیم و جاودانه میشود.
قطــــره دریاســــت اگر چند که او با دریاســـت
ورنه قطره است همان قطره و دریا ، دریاست
پس آن قرب وصالی که اهل شریعت در جهان دیگر انتظارش را دارند، اهل
طریقت یعنی صوفیان در همین جهان طالب آنند.
آنها عقیده دارند که نیکان که نیکند و معاشرت آنان را همه دوست دارند،
اما هنر در تحمل رنج تربیت و ارشاد بدان و مفسدان است نه راندن آنها .
جائیکه مولوی می فرماید:
آب دارد صـــــد کـــــرم صــــــداحــــتـــشام
کـــه پلــــیدان را پذیــــرد والــــســـــلام
بنابراین اگر کسی قصد قصد اطاعت خدا را دارد میتواند به آفریده ی او که
قطره ای از دریای هستی است و جلوه ای از حق در او به ودیعت نهاده
شده است خدمت کند.این طیق عبادت یعنی توجه به خالق از طریق خدمت
به خلق بعنوان آنست که خلائق همه مظاهر خالقند و خدمت به آنان در حقیقت
طاعت به خالق محسوب می شود :
خــلق همــه یکســره نــهال خــداینــد
هـیچ نه بشـکن از این نهـال و نه بفــکن
شاید بتوان چنین اظهار داشت که در این زمینه ، فلسفه و تصوف که در ظاهر
روشی مخالف یکدیگر دارند ، در این نقطه به هم میرسند، مضافا برآنکه چون
شناخت و وصال به حقیقت در تصوف اهمیت فراوان دارد و موضوع فلسفه نیز
شناخت حقیقت اشیاء است بقدر طاقت بشر ، پس تصوف در این قسمت با
فلسفه اشتراک هدف دارد، نهایت اینکه فلاسفه و صوفیه در مفهوم حقیقت و
نحوه ی دریافت و راه وصول به آن با یکدیگر شدیدا مخالفند ، بخصوص صوفیه
فلسفه را مطرود و وسیله ی سرگردانی می شناسند و پای استدلالیان
را چوبین می خوانند و می گویند : فلسفه همه چون و چراست و تکیه بر
عقلی دارد که از دایره ی محسوسات تجاوز نمی کند ولی تصوف عشق
وحال وبی چون وچرائی محض است . صوفیان بر آنند که آئینه ی دل را
صیقل دهند تا حقایق بدون تکیه بر عقل اندک بین و اندک یاب بر آئینه ی
دل منعکس شود .
چنانچه مولوی میفرماید :
آیــنه ی دل چـون شود صــافی و پـاک
نقــش ها بینــی بــرون از آب و خــاک
هــم بینــی نقـــش و هــم نقــاش را
فـــرش دولــــت را و هـــم فـــراش را
چـــون خـــلیــل آمـــد خـــیال یــار من
صـــورتــش بـــت مــعنی او بت شکــن
یعنی چون آینه ی دل از زنگار هوی هوس و هم پاک و صافی ای شود، چهره ی
معانی غیبی و اسرار نهان در آن آینه نمودارمی گردد. سپس نقش و نقاش و
معنی و معنی آفرین را با هم می بیند و هیچ چیز از ضمیر او پنهان نمیماند،
صفا و پاکی دل از آن جهت مذکور آمده است که زدودن و پاک کردن ضمیر نزد
صوفیان شرط وصول به حقیقت است.
«از مقدمه ی آشنایی با مولوی با تلخیص»
عید نیمه ی شعبان
عید خجسته ی نیمه ی شعبان رسید،هان
مــولــود شاه شاهان ، مولای انس و جان
فـــرزند و جانشــــین ولــی خدا حـــسن
همــــنام و نو ر دیـــده ی ختـــم پیــــمبران
فخر جهان ، امام زمان ، هـــــادی بشـــر
فرقان حق، ولـــی خــدا کـــعبه ی امـــان
حی است و مظهری بود از ذات حی فرد
در دست اوست ، موت و حیات جهانیان
جان جهان هست و نهان همچو روح، او
آب حیات و مختفی از چـــشم مــــردمان
هستن شیعیان هـــــمه در انتــــظار او
تا آید و نماید خــــــــود را بــــه دیــــگران
روز ظهور حضرت ، او را طلــــب کننـــــد
هر شام عارفان و سحر گاه صـــالــحان
عابد کشیده رخت به مسجد،به عشق او
دل خون ز هجر و خون دل از دیده اش روان
سالک نشسته بر دولــــت ســــــرای دل
در انتظار مقدم ، محـــــبوب عـــاشــــــقان
جانا ببین که کفر جـهان را فـرا گـــرفـــت
معدود مومن است و کـــثیرن مشـــرکان
هستیم پیرو تو و مشـــتـــاق روی تــــو
ای رهنما و هادی ومــــــهدی شــــیعیان
در انتظار آب حـــــــیات وصــــــال تــــو
در آتش فراق دل و دیده ، خـــون فـــــشان
درمان درد هجر ، وصال تو است و بس
ما را به جز تو نیست ، طبیبی در این جهان
شاها به حق نـــعمت ارشـــاد انــــبیا
بنما ظهور ، وز غم هـــــجران مــــــرا رهـــان

میلاد منجی نور و رحمت ، صاحب عصر امام زمان(عج) بر همه ی عاشقان مبارک![]()
هر کس که به جان محب حیدر باشد
وز مهر علی دلش منور باشد
روزی که از این سرای ویران برود
در باغ بهشت ز اهل کوثر باشد

ای شاه زمان مظهر حق آیت قرآن
خواهم که به قربان قدومت بکنم جان
زیبد که اگر بهر تماشای جمالت
قربان بشود جان من و جمله فقیران
هر بار که با جلوه گری رخ بنمایی
گردیده خلایق به رهت واله و حیران
ای نور ولایت ز تو گسترده در آفاق
ای از تو به پا گشته همه عالم امکان
ای قطب زمان سرور دین پیر طریقت
ای مخزن اسرار خدا ای شه خوبان
با یک نظر افکندن در راه به موری
کی کم شود از مرتبه و قدر سلیمان
یکبار اگر بر سر من پا نهی از لطف
ریزم به قدمهات گل و لاله و ریحان
از هجر رخت ای شه والا گهر من
اشکم بود از دیده سرازیر به دامان
با ذکر تو غفاری کند هر سخن آغاز
با نام تواین نامه رسیده است به پایان
میلاد باسعادت حضرت مولی الموالی علی عالی
اعلی را خدمت مولی معظم حضرت آقای حاج دکتر
نور علی تابنده(مجذوبعلیشاه)دامت برکاتة و مشایخ
بزرگوار ایشان و همه مومنین تبریک عرض می کنم![]()
|
مقدمه پاسداری از نظام فکری جامعه و احترام به باورهای فرهنگی و حفظ فضای اعتقادی حاکم بر مردم تا زمانی که مانع تضارب آراء و در نتیجه مانع رشد و کمال جامعه نشود قابل تقدیر است.اما آنگاه که این مواظبت وپاسداری ایجاد تعصب کور مینمایدوبه باورهای نادرست رایج قداست می بخشد و گوش ها را از شنیدن وعقلها را از فهمیدن باز میدارد و یا به هراس می اندازد و کلام و فکر را در ترازوی قیاس و توهم ، حرام و حلال میکند و خرد را از فرد و جامعه میگیرد، نه تنها قابل تقدیر نیست بلکه می توان گفت این مشی مروجان رکودو جمود است و روش و ابزار سیاست در تحکیم قدرت می باشد. اگر به عملکرد این جریان به دقت توجه نماییم اثر انگشت غول سیاست و تنگ نظری را در تمامی حوزه های فکری و فرهنگی خواهیم دید و آن وقت است که" نظریه پردازی" و " شکوفایی و نوآوری" فراموش می شود و تفکر و عقل آدمی دچار انحطاط می گردد. برای نمونه اگر از متفکر بزرگ همچون مولانا تجلیل میشود نه از جهت افکار والای دینی و یا وسعت بینش وی در اصول دین است بلکه برای بهره برداری و استفاده سیاسی در خارج از مرزهاست زیرا بوضوح مشاهده میشود آن کسانی که در امور دینی صاحب عنوان ومقام می باشند مولانا و رهروان او را تکفیرو انکار میکنند . البته به لحاظ سیاسی این مخالفتها بر یک منطق و استدلال درست استوار است، زیرالازمه پذیرش تفکر و مکتب مولانا نفی خرافات و سنتهای ایستا، دراعتقاداتیست که مردم سالها بنام دین پذیرفته اند.و حاصل آن تبیعیت بی چون و چرای آنهاست.
و اما اصل موضوع کتاب "حسن بصری گنجینه دارعلم و عرفان"، تالیف دانشمند محترم آقای اکبر ثبوت عضو هیئت علمی دایرة المعارف علوم اسلامی، چندی پیش منتشر گردید . این اثر علمی وتحقیقی ، موجی از مخالفت علیه تصوف، نویسنده و انتشارات حقیقت را بدنبال داشت. افراط در مخالفت علیه عرفا و بزرگان تصوف به جهت تعصبات بی دلیل !! ویا دفاع مقلدانه از آراء بعضی از خواص و یا ترس از ویرانی زندان باورهای اشتباه، باعث گردید که در مقابل یک اثر ارزنده و محققانه شاهد برخوردها و موضع گیریهای غیر اصولی باشیم.علت این حرکتها دقیقاً به این خاطر است که حسن بصری از بزرگان عرفان و تصوف است و تایید او به هر عنوان در تضاد با تبلیغات و القائاتی خواهد بود که سالها عده ای تلاش نموده اندتا بزرگان عرفان و تصوف را مخالف تشیع و اسلام نشان دهند. در 28 خردادماه سال جاری در سرای اهل قلم،جلسه ای با حضور آقایان دکتر نصرالله حکمت، دکتر شهرام پازوکی، استاد اکبر ثبوت و جمعی از علاقه مندان برگزار شد. جدا از اینکه چه مطالبی بین سخنرانان و حضار رد و بدل گردید٬باید گفت که همگی نسبت به اهمیت کتاب و زحمات نویسنده آن متفق القول بوده و به علت اهمیت موضوع، گزارش این جلسه در بسیاری از خبرگزاری های کشور منعکس گردید.در روزهای بعد، مباحث انجام شده در آن جلسه، مورد تحلیل سیاسی قرار گرفت. مخالفین تصوف به دلیل درک ناصحیح و از پیش تعریف شده خود از شخصیت حسن بصری، سخنان آقای دکتر حکمت و نظرات شخصی ایشان در نقد این کتاب را حجت و دستاویز خود قرار داده و به صورت غیر علمی آن سخنان را تفسیر به رأی کردند تا بدانجا که خود آقای دکتر حکمت در صحبت با آقای ثبوت نسبت به هیاهوی بپا شده اظهار تأسف نمودند. در مورخ 8 تیر 1387 نیز در نشریه کتاب هفته، نامه تشکر آمیزی چاپ شد که قبل از بیان هرگونه مطلبی توجه شما را به آن جلب می کنیم.
استاد ارجمند و فرهیخته جناب آقای دکتر نصرالله حکمت چگونه می توان شکر این نعمت را گزارد که هنوز هم در عرصه قلم و سخن، مسیحا نفسانی وجود دارند که جان افسرده را روح و روان می بخشند. بت شکنانی که ابراهیم وار، در صحنه حاضر می شوند و اصنام ساخته شده بت پرستان و بت گران را فرو میرزند.کار شما و سخن شما در جلسه ی نقد ((حسن بصری))تألیف استاد ثبوت در سرای اهل قلم همانگونه بود که بایست. وجودتان سبز و برقرار سید محد محدث، سید علی رضا علوی طباطبائی، سید ملک محمد مرعشی، محمد بهشتی، علی مستوفیان، محمد رضا روستا، سید محمد حسین فقیه ایمانی، عبدالرضا بارفروش، محمد باقر نحوی، جعفر توانا، فرج اله عفیفی، سید عباس وعیدی، علیرضا سعادت، جواد انتظاری، علیرضا کشوری، مجید محمودی، دکتر آرمین شیروانی، شهاب الدین کاکوئی امضاءکنندگان نامه تشکرآمیز- چه آنها که شخصیت حقیقی و حقوقی دارند و چه آنها که به اسامی مجهول می باشند- همه از یک گروه مشهور مخالفان تصوّف هستند که نه تحقیق علمی بلکه تخریب حساب شده را مقصود خود قرار داده اند.*** آنان کسانی هستند که دیگرانی را تحت حمایت مالی خود قرا رداده و به نام ایشان کتاب منتشر می کنند. کسانیکه چون دیو ،انگشتر سلیمان را می دزدندو خوان حیدری را با سوء استفاده از نام حسین(ع) به یغما می برند و در زیر ردای سیاه خویش خود را مخفی می کنند.
امیدواریم که از این جهل بیرون آمده و بدانند که: فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
نه آقای دکتر حکمت، چنانکه خود فرمود، تشکر منافقانه آنها را نیاز دارد و نه به مقام علمی آقای استاد ثبوت- با توجه به انتقادهای تخریبی از شخصیت ایشان که پیشه هیاهوکنندگان است- خدشه ای وارد می شود. همه میدانند که هیاهوکنندگان که هستند و به دنبال چه می گردند. عدم درک مباحث فکری، علمی وتخصصی و استنباط نادرست از مولفه های درست ، نتیجه عقول ضعیف متحجرانی است که در هر محیط و فضایی اظهار وجود می کنند و به یکباره بیانات محققی را معادل وحی و وی را ابراهیم زمان می خوانند و دانشمند دیگری را به گمراهی متهم می نمایند. کاش کسانی بودند که به نقد علمی و محتوایی کتاب دست می زدند. کاش میدان اندیشه ، مباحثه و تحقیق ، با میدان رزم و جنگ اشتباه نمی گرفتیم و حضور ادب،احترام و عقل و منطق جای خود را به توهین و تهدید و یارگیری و لشکرکشی نمی داد. کاش با ایجاد یک فضای فرهنگی سالم و بدوراز تعصبات،در تدوین و نگارش کتابهای ارزشمند و ارتقاء سطح آگاهی جامعه تلاش می نمودیم. کاش اصول اسلام و تشیع را براساس تحقیق و عقل و علم و معرفت باور می نمودیم و در اصول تقلید نمی کردیم تا بخاطر انتشار یک کتاب برآشفته نشده و دین خود را بر باد رفته نمی دیدیم !! کاش در نفی و اثبات شخصیتهای دینی و فرهنگی دچار افراط و تفریط نمی شدیم و قبول و رد افراد تابع تحمیل شرایط سیاسی قرار نمی گرفت. و در پایان کاش به شعور مخاطبان احترام گذاشته و آزادی و حقوق انسانها را در قضاوت و انتخاب عقاید خود رعایت می نمودیم !!!
گروه مزبور به جدول زیر توجه فرمائید:
منبع:سایت مجذوبان نور |

آب و آفتاب، مهرو مادری، بالهای کبوتری هستن که عطر
بهشت را زیر پای او گسترانده اند، جان و جهان از عطر
ریحانه ی رسول(ص) سرخوشند و زمین و زمان با مهر
ماندگارش آباد.....
رمز عشق جاودانی مادر است
کیمیای زندگانی مادر است
مادر ای از تو روان من به تن
ای تو بحر گوهر هستی من
روز میلاد بانوی آب وآیینه فاطمه ی زهرا (س) و
روز زن بر همه ی مومنین گرامی باد![]()


ای خدا!
ای خدا ٬ این وصل را هجران مکن
سر خوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سر سبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سر گردان مکن
بردرختی کاشیان مرغ توست
شاخ مشکن ٬ مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را بر هم مزن
دشمنان را کور کن ٬شادان مکن
گر چه دزدان خصم روز روشنند
آنچه می خواهد دل ایشان مکن
کعبه ی اقبال این حلقه ست و بس
کعبه ی امید را ویران مکن
این طناب خیمه را بر هم مزن
خیمه ی توست٬ آخر ای سلطان٬مکن
نیست در عالم ز هجران تلخ تر
هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن

تمثال جناب آقای حاج یوسف مردانی (درویش صدقعلی)

بنــمــای رخ کـــه بــــاغ و گـــلستــــانم آرزوســـــــت
بـــــگشــای لــب که قنـــد فـــراوانـــم آرزوســــــــت
ای آفـــــتــاب حســـن ٬ بــــرون آدمـــــی ز ابـــــر
بــــاز آمـــدم کـــه ســـاعدســـلطــانــم آرزوســـــــت
وان دفع گفتمـــت که«بروشـــه به خانه نیســــت»
وان نـــاز و بـــازو تـــنــــدی دربــــانـــم آرزوســــــــت
مـــی گـویــد آن ربـاب کـه «مــردم ز انــتظــار
دســت و کــــنــار زخمــه عثـــــمانـــم آرزوســــــت
من هم رباب عشقم و ٬ عشقم ربابی ا ست
وان لطــــــف ها ی زخمه رحـــمـانـم آرزوســــــت
بــــاقـی ایـــن غــزل را ای مطـــرب ظـــریـف
زین سـان همی شمار ٬که زین سانم آرزوســــت
بـنـمای شـمس مــفخر تــبریـز ٬رو ز شــرق
مـــن هـــــد هــــدم حــضور سلیمـانـم آرزوســــت



التماس به خدا شجاعت است
اگر بر آورده شود رحمت است
اگر بر آورده نشود حکمت است
التماس به خلق خدا ذلت است
اگر بر آورده شود منت است
اگر بر آورده نشود خفت است




گــــل بـــی رخ یــار خــوش نبـــاشــد
بــی بــاده بــهار خــوش نبــاشــــد



عید آمد و خوش آمد ، دلدار و دلکش آمد
هر مرده ای ز گوری،برجست و پیشش آمد
(عید نوروز بر همه ی عاشقان مبارک باد)![]()
قطب العارفین حضرت آقای دکتر نور علی تابنده(مجذوبعلیشاه)

خـــاک نشــین ره مــــی خـــانـــه ام
خـــــانه خـــــــراب دل دیـــــوانــه ام
زان کـه به مـــی خـانه بجــز یــار نیست
کشمـکشه صـــفحه و زنـــار نیســـت
هــر چــه در آنجــاست بــود در خــروش
جـــام مـی و مـی زده و مـی فــروش
حســـــرت بگـذشته و آینـــده نیــسـت
جـــز به ره عشــق کسی بنـده نیست
ای کــه بــــه دام تو اسیــــرم اسیــــر
لــــــذت دیوانگــــی از مـــن مــگیــــــر
بنــــده ی عشــقم کــن و نامــم بــده
خـــــاک رهـــــم ســــازو مـقامــم بــده
تو ای جــــان و دل مـن هستــی مـــن
تو ای در شـــام غــــم ها مستــی مــن
تو ای بنشــسته بــا خــون در وجـودم
تـو ای امــــید و عشــــق و تــار و پــودم
تو در چشـم منـی هـر جـا که هستـم
تو را هــر جا که هستی مـــی پرستـــم
دل درد آشــــــــنا را در تـــو دیــــدم
تو مــــی دانــــی خــــدا را در تو دیــــدم
نمـی دانــم که بـی تو چیســتم مــن
اگـــــــر روزی نبــــاشــی نیستـــم مــن
در ایــن ســـینه دلــی دیــوانــه دارم
چـــه گـــویــم دشمنـــی در خـانــه دارم
حســد بـا خــون بـود نقـش وجــودش
همـین اســت در بسـوزی تـــارو پـــودش
اگر آســوده هم مــاند که دل نیســت
دل است این نازنینـم سنگ و گل نیسـت
ای تمـــام فکـــــر مـن در روز و شــب
ای همـــه هـــــزیان مـن در ســـوز تـب
ای نهـــان بر پیکـرم چون جـان شــده
همچــو بـــوی گــل به گــل پنهـــان شده
آه ای بـــالاتــــرین ســــوگنــــد مـــن
ای نهـــــان در گـــــریـــه و لبخــــند مــــن
ای به رگــهایم چـنان خـون گـم شـد
در مــــــیان دیـــــده ام مـــــردم شــــــده
ای شـــکوه آســمان در چشــــم تـــو
ای فــــدای قـــــهر و نــــاز و خــشــم تــو
ای بـــهشـــت دلکــــش موعــــود من
خـــــــون گـــــرم زندگـــــی در پـــــود مـــن
ای تمـــــنای دل تنـــهـــــــای مــــــن
ای چــــــــراغ روشــــــن شبهــــــای مــــن
جــز تـو کــی دارم به جــز تـو گفتـگو
ای بــــه گــوشــــــــم گـــوشـــــــواره آرزو
گـــر که یـــاران غــافلــن از یـــاد مــن
از دل دیــــوانــــه ی نــــاشــــــــــــاد مـــــن
عشــــق تو چون در دلم باشد چه غم
چـــــون که تــــا روز قیـــــامت بـــا تـــــــوام
آه مــن دیـــــوانـــه ام دیــــــوانـــه ام
جــــز تــو از خلــــق جهــــــان بیـــگـــانــه ام
و زبان حکم حمد آنها را جاری میکند و ثانی آنکه در عالم ظهور اثر خواب را
امروز مشاهده می کندولکن این سیر رادر عالم خواب در ده سال قبل دیده
حال تفکرنمافرق این دو عالم و اسرار مودی آنرا و مکاشفات سبحانی فایز
شوی و پی عالم قدمی بری و این آیات را حضرت باری در خلق گذاشته تا
محققین انکار اسرار معادنکندو آنچه وعده داده شده اند سهل نشمرند مثل
اینکه هرگز عقول ضعیفه همین مراتب مذکوره راادراک نکندچه رسدبه قرآن
ربانی را و مثال آن اینکه :
عنکبودی نمی تواند سیمرغی شکار کند و این عوالم کل دروادی((حیرت))
دست دهد و مشاهده گردد در سالک در هر آن زیادتی قلب نماید و کسل
نشود این است که سو اولین و اخرنی در مراتب فکرت و اظهار حیرت
(رب زدنی علما رب زدنی غیرا) فرموده همچنین تفکر
درتمامیت خلق انسان کنی که این همه عوالم و این همه مراتب در او والا گیر
منصوری و مستوری شد (اتزعم انک جرم صغیر و فی اسطوی العالم الا کبر )پس
باید که رتبه حیوانی معدوم کنیم تا معنی انسانی ظاهر شود همچنین
لقمان که از چشمه حکمت نوشیده و از بحر رحمت چشیده به پسرش به
جهت اثبات مقامات حشر و موت همین همین خواب را دلیل آورده مثل
زده،در این مقام ذکر مینماییم تا ذکری از آن جوان مدرسه توحید و پیر
مراتب تعلیم و تحریر از ین بنده فانی باقی بماند فرمود پسر اگر قادر باشی
که نخوابی پس قادری بر آن که نمیری و اگر بتوانی بعد از خواب بیدار نشوی
میتوانی که بعد از مرگ محشور نگردی .ای دوست دل که محل اسرار باقیه
است محل انکار فانیه نکنی و سرمایه عمر گرانبها را مشغول دنیای فانیه از
دست مده و از عالم قدسی به تراب دل مبند و اهل بهشتی نه این وطن
خاکی،باری ذکر این مراتب را قلم بیش از این حوصلت ندارد و این را از اهل
روزگار احوال نیست این سخن ناقص بماند و بیقرارم و دل ندارم بی دلم و
معذورم دار که قلم زاری می کند و مداد میگرید و در دل خون موج میزند
(لن یصبنا الا ما کتب لله لناو و السلام علی من اتبع الهدی) و سالک بعد از
ارتقای بمراتب بلند حیرت به وادی(( فقر حقیقی و فنای اصلی))
وارد شودو این رتبه مقام فنای از فقر خود و غنای بمقصود است و در این مقام که
ذکر فقر می شود یعنی فقر است از آنچه در عالم خلقت غنی است به آنچه در
عوالم حق است زیرا که عاشق صادق و حبیب موافق چون به لقای محبوب
و معشوق رسید از پرتو جمال محبوب و آتش قلب حبیب ناری مشتعل شود
و جمیع سردافات و حجاب ها را بسوزاند بلکه آنچه با اوست حتی مغز پوست
بسوزد و جز دوست چیزی باقی نماند چون تجلی کرد اوصاف قدیم پس بسوزد
وصف حادث را طلبم و در این مقام واصل مقدس است از آنچه متعلق به دنیا
است پس اگر در نزد واصلین بحر وصال از اشیاء عدوده که متعلق به عالم
فانی است یافت نشود و چه از احوال ظاهریه و چه از تفکرات نفسانیه با
سعی نیست زیرا که آنچه نزد خلق است و آن که در هر طایفه مردی کزین
همت حق را که او بود خاص و امین
در لباس مختلف پیدا شده
گر چه جمله پیش حق یکتا شده
اغلب اندر صورت تقوی و شرع
کرده در دنیا همه طاعات زرع
باز بعضی عکس این اندر مجوز
ظاهرش تاریک و باطن عین نور
همچو سلطانی که گردد در جهان
با لباس دون که تا گردد نهان
از بد و نیک و از خاص و ز عام
باشد از پنهان چو ماه اندر ضمام
حق ز غیرت کرده خلقی نهان
در لباس دون و در خلق مهان
اولیا یی در قبایی کنت اله
قبله چو بود فهم کنی ای مرد راه
جز ولی نشناخت او را هیچکس
چون که محرم سر حق را اوست بس
**********************
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
(اللهم جعلنا فی زمره اولیائه بحق محمد و آله محمد و آله صلواتک علیهم )
محدود است به حدود ایشان و آنچه نزد حق است مقدس از آن این به باران
بسیار کفر باید تا آنکه آشکار شود(ان الا برار یشربون من کاس کان مزاجها
کافورا) اگر معنی کافور معلوم شود مقصود حقیقی معلوم گردد این مقام
از فقر است که میفرماید ((الفقر فخری)) و از برای فقر باطنی و ظاهری
مراتبهاست و ذکر آنرا مناسب این مقام ندیدم لذا بعهده و میگذاشتم تا خدا
چه خواهد و قضا چه امضاء نماید و این مقام است که کثرات کلشیء در
سالک هالک شود و طلعت وجه از مشرق بیرون آورد و معنی(کلشیءهالک
الا وجهه) مشهود کرد و ای حبیب من نغمات روح را به جان و دل گوش کن
و چون بصر خلطش که همیشه ایام معارف بمثابه ابرنسیانی بر اراضی
قلوب انسانی جاری نیست اگر چه فیض فیاض را تعطیل و تعویقی نیست
ولیکن هر زمان و عصر رازقی معلوم و نعمتی است و به قدر و اندازه افاضه
می شود (ان من شی الا عندنا خزائن و ما تنزله الا بقدر) معلوم سحاب
رحمت جانان جز بر ریاض جان نبارد و در غیر بهاران این کرم نفرماید فصول
دیگر را از این فضل اکبر نصیبی نیست و اراضی جز ره را از این کرم قیمتی
نیست برادر هر بحری لعل ندارد و هر شاخی گل نیارد و بلبل بر آن نسراید
پس بلبل بوستان معنوی به گلستان الهی باز نگشت و انوار صبح معانی به
شمس حقیقی راجع نشد ،سعی کنید که شاید درین گلخن فانی بویی از
گلشن باقی بشنود و در ظل اهل این مدینه جاوید بمانید و چون به این رتبه
بلند اعلی رسیدی و به این درجه عظمی فایز شدی یار بینی و اغیار را
فراموش کنی یار بی پرده از در و دیوار در تجلی است یا اولی الابصار از
از قطره جان گذشتی و به بحر جانان واصل شدی اینست مقصودی که
طلب فرمودی انشاءلله به آن فایز شوی در این مدینه حجابات نور هم
پاره میشود (لا بجماله حجاب سوی النور و لا لو جهه نقاب و الا الظهور )
ای عجب که یار چون شمس آشکار و اغیار در طلب زخارف و دنیا وبلی
از شدت ظهور پنهان مانده و از کثرت بروز مخفی گشته (یا من هو اختفا
الفرط نوره الظاهر الباطن فی ظهوره)
حق عیان چون مهر در درخشان آمده
حیف کاندر شهر کوران آمده
در این وادی سالک مراتب وحدت وجود و شهود را طی نماید و به وحدتی که
مقدس از این دو مقام است واصل گردد احوالی به این مقام برد نیست بیان
جدال و هر کس در این محفل منزل کرد و یا از این ریاض نسیمی یافت میداند
چه عرض شد و سالک باید در جمیع اسفار به قدر شعری از شریعت که فی
الحقیقة سر طریقت و ثمره شجره حقیقت است انحراف نورزد همه مراتب به
ذیل اطلاعات اوامر متمسک باشد و به حبل اعراض از مناهی متوسل باشد
تا از کاس شریعت مرزوق شود و بر اسرار حقیقت واقف گردد و مقصود چون
طلعت محبوباز مقام محمود ظاهر گردد و این اسفار که آنرا در عالم زمانی
انتهایی ندارد سالک را منقطع میکند باید هدایت غیبی برسد و ولی امر او را
مدد کند و او فرماید این هفت رتبه را در هفت قدم طی نماید بلکه در هفت
نفس بلکه در یک نفس اذا شاءلله و ارادو ذالک من فضله علی من یشاء
طایران هوی توحید و اصلان لجه تجرید این مقام راکه بقا بالله است در این
شهر منتهی مرتبه عارفان و منتهی وطن عاشقان شمرده اند نزد این فانی
بحر معنی،این مقام اول شهر بند دل است یعنی اول ورود انسان است به
شهر قلب.
از دوست غیر از دوست مطلبی نمی خواهیم
حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی
منبع: مجالس العارفین تالیف جناب شیخ عزیز الله محقق (مظفر علی)
ای دوست من در خود ملاحظه فرما که اگر پدر نمی شدی و پر ندیده
بودی این کلمات را نشنیده بودی . پس حال همه را فراموش کن تا در
مدرسه توحید نزد ادیب عشق بیاموزی و از انا براجعون رجعت کنی و
از باطن مجازی به مقام حقیقی خود واصل گردی و در ظل شجره
دانش ساکن شوی . ای عزیز نفس را حقیر کن تا در عرصه غنی وارد
شوی و جسد را ذلیل کن تا از عزت بیاشامی و به جمیع معانی اشعار
که سوال فرمودی برسی پس معلوم شد که این مراتب بسته به سیر
سالک است و در هر مدینه عالمی می بیند و در هر وادی به چشمه ای
رسد و در هر صحرائی نغمه ای شنود ولی شاهباز هوای معنوی را
شهنازی و بدیع روحانی در دل است و مرغ عراقی را آوازهای حجاز در
سر و لکن پنهان بوده . که اگر بگوییم عقل ها را بر هم زند و اگر بنویسیم
بس قلمها بشکند والسلام علی من قطع هذه الا علی و ابتع الحق بانوار
الهدی و سالک بعد از قطع معارج این سفر بلند اعلی ، در مدینه ((استغنا))
وارد می شود و در این وادی ، نسایم استغنای الهی می بیند ، که از
روح می وزد و حجابهای فقر را می سوزد و یوم یغنی الله کلا من سعة
را به چشم ظاهر و باطن در غیب و شهادة مشاهده فرماید از حزن به
سرور آید و از غم به فرح راجع شود قبض و انقباض را به بسط و
انبساط تبدیل نماید مسافران این وادی اگر در ظاهر روی خاک ساکن
می باشند اما ، در باطن بر معانی حق مسافر و از نعمتهای بی زوال
الهی تناول و از شراب های لطیف روحانی زبان شیرین می نمایند ولی
زبان در وصف این سه وادی عاجز است و بیان بغایت قاصر و قلم در این
عرصه قدم نگذارد و مدام اواخر سواد ثمر نیترد بلبل قلب را در این مقام
مات نواهای دیگر است و اسرار دیگر که دل از او به جوش و رو در خروش
و لکن این معمای معانی را دل به دل باید گفت بیند باید شرح حال عاشقان
را دل به دل تواند گفت این نه شیوه قاصد و نه حد مکتوب است و اشکنت
ان امور کثیره بنطقی لن تحصی و لو قلت ای رفیق تا به حدیقه این معانی
نرسی از خمر باقی این وادی نچشی و اگر چشی از غیر چشم پوشی و
از باده استغنا بنوشی و از همه بگسلی و به او پیوندی و جان در رهش بازی
و روان رایگان برافشانی اگر چه غیری در این مقام نیست تا چشم پوشی
کان الله و لم یکن معه شی ء زیرا که سالک در این رتبه جمال دوست را در
هر شیء می بیند از نار رخسار یار می بیند ودر مجاز رمز حقیقت ملاحظه
کند و از صفات سر هویت مشاهده نماید . زیرا پرده ها را با آهی سوخته
و حجابها را با نگاهی برداشته به بحر حدید در ضع حدید سیر نماید و بقلب
رفیق آثار دقیق ارداک کند وجعلنا الیوم حدید شاهد مقال و کافی احوال
است و سالک بعد از سیر مراتب استغنای در وادی حیرت واصل می شود
و در بحرهای عظمت غوطه می خورد و بر هر آن بر حیرتش افزوده می
شود کاهی هیکل غنا را نفس فقر می بیند و جوهر استغناء را صرف عجز
گاهی محو جمال ذوالجلال می شود و گاهی از وجود خود بیزار این
صرصر حیرت چه درختهای معانی را که از پا انداخته
ز خرابات مغان دوش نشانم دادند
زان نشان آگهی از راز نهانم دادند
جمله ی سلطنتم را به سرعرش زدند
تا گدائی در پیر مغانم دادند
هوسم بود که خاک در میخانه شوم
از خدا آنچه دلم خواست همانم دادند
تا شوم طعنه زن سایه طوبی و بهشت
جای در سایه ان سرور و انم دادند
*************
هر کجا می گذرم یار مرا می خواند
هر کجا می روم از دوست صدا می آید
فرش مسجد که شده سجده گه زاهد شهر
بوریائی که از و بوی ریا می آید
بالجمله دیگری گوید : کس نیارست ربودن ز دل آرام مرا
ز دل آرام ربودی تو دل آرام مرا
من از آغاز که دادم به تو دل دانستم
که رود سر بره عشق سرانجام مرا
چه نفسها را که از یاد نفس برانداخته زیرا آیه ی این وادی سالک را در
انقلاب آورد ولکن این ظهورات در نظر اصل بسیار محبوب و در هر آن
عالم بدیعی و خلق جدیدی مشاهده کند و حیرت بر حیرت افزاید و محو
ضع جدید سلطان احدیه شود بلی ای برادر گر در هر خلقی تفکر نمائیم
صد هزار حکمت بالغ ببینیم و صدهزار علوم بدیع بیاموزیم از جمله
مخلوقات خوب است ملاحظه کن چقدر اسرار در او ودیعه گذاشته شده
است و چه حکمتها در او پنهان گشته است و چه عواملی در او مستور
مانده ملاحظه فرمائید که شما در خانه می خوابی و درهای آن خانه
بسته است یک مرتبه خود را در شهر مشاهده می کنی و بدون حرکت
و در داخل آن شهر می شوی و بدون زحمت گوش ، صداها را می شنوی
و بدون زحمت چشم اشیاء را مشاهده و بدون زبان تکلم می کنی و گاهی
می شود که آنچه دیده ای «اینگونه» ده سال بعد در عالم ظهور و زمان
بشکل ظاهر بینی «یعنی خوابت به حقیقت بپیونند» حال سد حکمت چند
است که در این خواب مشاهده کردی و غیر اهل این وادی بر حقیقت
آن ادراک نمی کند اول آنکه ان چه عالم است که بدون چشم و گوش دست
.........................
«کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن»
این که گویند از لب من راز کیست
بنگر این صاحب آواز کیست
***********
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
عقل می خواست کزآن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
دیگران قرعه قسمت همه برعیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
جلوه کردو رخت دیدملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت بر آدم زد
مدعی خواست که آید به تماشا گه راز
دست غیب آمد و برسینه ی نامحرم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
**************
کر بسر کعبه و دیروز خانقاه کردم
غیر از تو کس ندیدم هر جانگاه کردم
قصد بردم از سر سیر روی تو بوداز لانجس
کر بسر کعبه و دیروز خانقاه کردم
منبع :مجالس العارفین تالیف جناب شیخ عزیزالله محقق((مظفرعلی))
ادامه ی مطلب در پست بعدی بروز خواهد شد ![]()
وسالک بعد از سیر وادی ((معرفت)) که آخر مقام ((تجرید)) است به اول
مقام((توحید)) واصل شود و از تجرید بنوشد و در مظاهر تفرید سیر نماید
در این مقام حجاب کثرت برود و از عوالم شهوت بر پرد و در هما وحدت
عروج نماید بگوش الهی بشنود و به چشم ربانی اسرار صمدانی ببیند به
خلوت خانه دوست قدم گذارد و محرم سرادق محبوب شود و دست
از حبیب مطلق برارد و اسرار قدرت ظاهر نماید وصف و اسم و رسم از
خود نبیند وصف خود را در وصف حق ببیند و اسم را در اسم خود ملاحظه
نماید همه آواز ها از او داند و جمیع نغمات را از او بشنود بر کرسی فی
عنوان جالس شود و بر بساط و لاحول لا قوه الا با الله راحت گیرد ودر
ایشان بنظر توحید مشاهده کند و اشراق تجلی شمس الهی را از مشرق
هویت بر همه ممکنات یکسان ببنید و انوار توحید رابر جمیع موجودات
موجوده ظاهر مشاهده کند و معلوم آن جناب بوده که جمیع اختلافات
عوالم کون مه در مراتب سلوک سالک می کند از نظر خود سالک مثالی در
این مقام ذکر می شود تا این معنی تمام معلوم گردد ملاحظه در شمس
ظاهری فرمایند که بر همه موجودات و ممکنات به یک اشراق تجلی می
نماید و افاضه نور به امر سلطان ظهور بر همه اشیاء می فر ماید: ولیکن
در هر محل باقتضای استعداد آن محل ظاهر می شود و اعطای فیض می
کند مثل اینکه در مرات بقرصها و منتها جلوه می نماید و این به واسطه
لطافت خود مرآت است و در بلور نار احداث می کند و در سایر اشیاء همان
اثر تجلی ظاهر است نه قرصی و به آن اثر هر شی را به امر موثر باستعداد
او تربیت می کند چنانچه مشاهده می کند و همچنین رنگها به اقتضای محل
ظاهر می شود مثل آنکه در زجاجه زرد تجلی زرد و در سفید تجلی سفید
و در سرخ تجلی سرخ ملاحظه می شود پس این اختلافات از محلند نه از
اشراق ضیاء و اگر محل مانع داشته باشد مثل دیوار و سقف آن محل بالمرة
از تجلی شمس محروم مانند و آفتاب بر آن نتابد .
اینست که بعضی از نفوس ضعیفه چون اراضی معرفت را به جوار نفس و
هوی و حجاب غفلت طی نموده اند لهذا از اشراق شمس معانی و اسرار
محبوب لا یزالی محجوب ماندند و از جواهر حکمت دین مبین سیدالمرسلین
بدور مانده اند و از حرم جمال محروم شده اند و از کعبه جلال مهجور ،
اینست مرتبه اهل زمان و ار بلبلی از گل نفس خیزد وبر شاخسار گل قلب
جای گیرد و به صورت حجازی و آواز های خوش عراقی اسرار الهی ذکر
نماید که حرفی از آن جمیع جسدهای مرده را حیات تازه جدید بخشد و روح
قدسی بر عظام رمیمه ممکنات مبذول دارد هزاز چنگال و منقار بینی که
قصد او نمایند و به اتمام جد در هلاکش کوشند بلی خلق گمراه از بو ی
خوش ، خوشش نمی آید اینست که برای ارشاد عوام گفته اند دفع کن از
مغز از بینی زکام دانا که ریح الله در اید از مشام باری اختلاف محل
واضح ومبرهن شد و اما نظر سالک در محل محدود ست یعنی در زجاجات
سیر می نماید اینست که زرو و سرخ و سفید بیند به این جهت است که
جدال بین عباد بر پا شده و عالم را غبار تیره از انفاس محدوده فرا گرفته و
بعضی نظر با اشراق ضو ء دارند و برخی از خمر وحدت نوشیده اند جز
شمس چیزی نبینند پس سبب سیر لین سه مقام مختلف فهم سالکین و
بیان ایشان مختلف می شود .
اینست که اثر اختلاف در عالم ظاهر شده و می شود زیرا که بعضی در
رتبه توحید واقفند و از آن عالم شمس گویند و برخی در عوالم تحدید
قائمند و بعضی در مراتب شی و برخی بالمرة محجب اند اینست که جهال
عصر که از پرتوی جمال نصیب نبرده اند ببعض مقال تکلم می نمایند و در
هر عصر و زمان بر اهل شبه ، توحید وارد می آورند آنچه را که خود به آن
نالایق و سزاوارند و لو یو اخذ الله الناس مها کسبو اما ترک
علی ظهور یا من دابة ولکن یو خر هم الی اجل مسمی .
ای برادر من، قلب لطیف بمنزله آئینه است آنرا به صیقل حب و انقطاع از
ما سوی الله پاک کن تا آفتاب حقیقی در آن جلوه نماید و صبح ازلی طالع
شود و معنی لا ارض و لا سمایی و لکن قلب عبدی المومنین اشکار و
هویدا بینی و جان در دست گیری و بهزار حسرت یار تازه و چون انوار
تجلی سلطان احدیه بر عرش قلب و دل جلوس نمود نور او در جمیع
اعضا و ارکان ظاهر می شود و آن وقت سر حدیث مشهور سر از حجاب
برآرد لا ازل العبد ــ یتقرب الی بالنوافل حتی اجبته فاذا
جبته کنت سمعه الذی یسمع به الخ.
زیرا که صاحب بیت در بیت خود تجلی نموده وارکان بیت همه ازنور او
روشن و منور شده و فعل و اثر نور از منیر است اینست که همه باو
حرکت نمایند و با اراده او قیام کنند و اینست آن چشمه که مقربین از
آن می نوشند. عینا یشرب بها المقربون
و دیگر آنکه معاد در این بیانات در مراتب خلق رود و بر آن جناب مشبهه
شود زیرا که بذاته مقدمست از صعود و نزول و از دخول و خروج لم یزل از
صفات خلق غنی بوده و خواهد بود و نشناخته او را احدی و بکنهه او را
نیافته نفسی کل عرفا در وادی معرفتش سرگردان و کل اولیا ء در ادراک
ذاتش حیران . منزه است از ادراک هر مدرکی متعالیست از عرفان هر
عارفی السبیل مسدود و الطالب مردود دلیله آیاته و وجوده اثباته اینست
که عاشقان روی جانان گفته اند و مخلوقان عدم کجا تواند در میان قدم
اسب دواند و سایه فانی کجا به خورشید باقی رسد ، حبیب لولاک ما
عرفناک گفته است بلی این ذکرها در مراتب عرفان ذکر می شود .
معرفت،تجلیات شمس حقیقت است که در مراد تجلی می فرمایدو تجلی
آن نور در قلب است لکن به جهات نفسانیه و شئونات عرضیه محجوب
است چون شمع زیر فانوس جدید چون فانوس مرتفع شدنور شمع ظاهر
گردد و همچنین چون خرق حجاب افکند و از وجه قلب نمایی انوار احدیه
طالع شود . پس معلوم شد که از برای تجلیات هم دخول و خروج نیست
تا چه رسد به آن جوهر وجود و سر مقصود . ای برادر من در این مراتب از
از روی تحقیق نماند از روی تخلیه و سالک را دورباش کلمات منع نکند.
اشارت سد ننماید . پرده چه باشد ، میان عاشق و معشوق سد شکند.
نه مانع است و نه حایل اسرار بسیار و اغیار بیشمار سر محبوب را دفترها
کفایت نکنند و به این الواح تمام نشود .
گر خضر در بحر کشتی را شکست
صد درستی در شکست خضر هست
منبع : مجالس العارفین تالیف جناب شیخ عزیزالله محقق((مظفر علی))
ادامه ی مطلب در پست بعدی بروز خواهد شد ![]()
اگر عاشق به تائیدات خالق از منقار شاهین عشق به سلامت بگذرد در
مملکت ((معرفت )) وارد شود و از شک به یقیین آید و از ظلمت ضلالت
هوی بنور هدایه تقوی را جع گردد و چشم بصیرتش باز شود، با حبیب
خود به راز و نیاز مشغول گردد، در حقیقت و نیاز بگشاید وابواب مجاز
در بندد در این رتبه قضا را رضا دهدو جنگ را صلح بیند ودر فنا معانی
بقادرک نماید وبه چشم سرور سر در آفاق ایجاد و انفس عباد اسرار
معاد بیند و حکمت صمدانی را بیند رو حانی در مظاهر نامتناهی الهی
سیر فرماید در بحر قطره بیند و در قطره اسرار بحر ملاحظه کند.
دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی و سالک در این وادی
در آفرینش حق ،بینش مطلق ، مخالف و مغایر نبیند در هر آن
ماتدی فی خلق الرحمان و من تفاوت فارجع البصر هل تری من فطور
گوید ، در ظلم عدل بیند و در عدل فضل مشاهده کند در جهل علم مه
منور بیند و در علم ها صد هزار حکمت ها آشکار وهویدا ادراک نماید و
قفس تن و هواء بشکند و به نفس اهل بقا انس گیرد و به نیروی معنوی
صعود نماید وبه سماء معانی بشتابد در فلک «سنریهم آیاتنا فی الآفاق و
فی انفسهم» ساکن شود وبر بحر حتی یتبین انه الحق سایر گردد و اگر
بیند صبر نماید و اگر قهر بیند حکایت کند عاشقی سالها در هجر
معشوقش جان می باخت و در آتش فراقش می گداخت، از غلبه عشق
صدرش ار صبر خالی ماند وجسمش از روح بیزاری می جست و زندگی
در فراق را از نفاق می شمرد و از آفاق به غایت در احتراق بود ، چه
روزها که ار هجرش راحت و بسا شبها که از دردش نخفت از ضعف بدن
چون آهی گشته و از درد دل چون وای شده و به یک شربت وصلش
هزار جان رایگان می داد و میسر نمی شد، طبیبان ار علاجش در ماندند،
و مونسان از انسش دوری جستند ، بلی مریض عشق با طبیب چاره
نمی شود مگر عنایت حبیب دستش گیرد، باری شجر رجائیش ثمر یاس
بچشد و نار امیدش بیفسرد تا آنکه بینی از جان بیزار شد ، از خانه به
بازار رفت ناگاه او را از عسسی تعاقب نمود و او را از پیش تا زان و
عسس از پی او دوان تا آنکه عسسها جمع شدند و از هر طرف راه فرار
بر آن بیقرار ببستند ، و آن فقیر از دل می نالید وبه اطراف می دوید و با
خود میگفت : ای عسس عزرائیل من است که به این تعجیل در طلب
من است و باشد بلا دست که در کمین عباد است، آن خسته تیر عشق
بپا دوان بود و به دل نالان تا به دیوار باغی رسید به هزار زحمت بالای
دیوار رفت و دیوار به غایت بلندتر دید ، از جان گذشت و خود را در باغ
انداخت دید معشوقش در دست چراغی دارد و عقب انگشتری میگردد
که از او گم شده بود چون آن عاشق دل داده ، معشوق دل برده را دید
آهی بر کشید و دست به دعا برداشت که ای خدا این عسس را عزت ده
و دولت بخش و باقی دار که این عسس جبرائیل بود که دلیل این علیل
گشت یا اسرافیل بود که حیات بخش این ذلیل گشت و آنچه گفت فی
الحقیقه درست بود، زیرا ملاحظه شد که این ظلم منکر عسس چقدر
عدل ها در سر داشت و چه زحمت ها در پرده پنهان نموده بود به یک
قهر تشنه صحرای عشق را به بحر معشوق واصل نمود و ظلمت فراق را
به نور وصال روشن فرموده و بعیدی را به شان قرب جا داد و علیلی را به
طبیب قلب راه نموده و حال آن عاشق اگر آخر بین بود در اول در عسس
رحمت می نمود و دعایش میگفت و آن ظلم را عدل میدید چون از آخر
محجوب بود در اول ناله آغاز نمود و به شکایت زبان گشود ،
فرمود خاتم انبیا (ص) :
اللهم ارنی الا شیا کما هی پیغمبر ظهور انوار را و قهر را طلب می کند
زیرا که هر چیزی در عالم وجود است یا پرتو انوار لطف اوست و یا از پرتوی
انوار قهر اوست و الله هیچ چیزی که دارای وجود حقیقی بوده باشد و
قائم به ذات خود باشد جز ذات حضرت احدیت نیست.
دل مغز حقیقت است و تن پوست ببین
در کسوت روح صورت دوست ببین
هرچیز که آن نشان هستی دارد
یا سایه نور اوست یا اوست ببین
این است که خواجه عبدالله قدس سره در این مقام نکته ی دقیقی
در معنی اهدنا الصراط المستقیم فرمودند : و آن این است که بنمای
به ما راه راست یعنی به محبت ذات خود مشرف دار تا از التفات به
خود و غیر تو از او گشته به تمامی گرفتار تو گردیم جز تو ندانیم جز
تو نمی بینیم و جز تو نیندیشیم بلکه از این مقام هم بالا تر روند
چنانچه می فرمایند : المحبته حجاب بین المحب والمحبوب ، بیش از این
گفتن مرا دستور نیست، در این وقت صبح معرفت طالع شد و چراغهای
سیر و سلوک خاموش گشت ، واز آن محجوب والا تر مپری اگر اهل
راز و نیازی به پر های همت اولیاء پرواز کن تا اسرار دوست بینی و با نداد
محبوب رسید ،انالله و انا الیه راجعون و از برای انسان تجلی ذکر کردند
تجلی ذات، تجلی صفات ، تجلی افعال ، بدان که تجلی عبارت است از :
ظهور ذات و صفات و نعوت و اسماء جلالیه و جمالیه حق جل شانه و روح
انسان را نیز تجلی باشد و در این معنی سالکان بسیار به اشتباه افتادند
زیرا که گاهی روح تجلی می کند و سالک در اینجا خیال می کند که تجلی
حق است و اگر در تصرف شیخ کاملی نبوده باشد مشکل است که از این
ورطه خلاص شود و شیطان او را مغرور می کند و بسی مدعیان بی معنی
ظاهر شدند و به غرور شیطان و مکر نفس مغرور گشته اند و خود سرانه
جایز آن تصرف دانسته اند و مردم را گمراه کرده اند و به تناسخ و حلول و
اتحاد قائل شده اند و از صراط المستقیم دور افتاده اند، چنانچه در این آیه
ی شریفه می فرماید : وادخل بیوته من ابوابها .... باید از باب ولایت وارد
شوند .
نارفته ره صدق و صفاگامی چند
بگرفته ز طامات الف لامی چند
بدنام کننده نکونامی چند
ذالــــک فضـــل الـــلـــه
این نفس بد اندیش به فرمان شدنی نیست
این کافر بد کیش مسلمان شدنی نیست
منبع:مجالس العارفین تالیف جناب شیخ عزیزالله محقق((مظفر علی))
ادامه مطلب در پست بعدی درج خواهد شد ![]()

اگر در این سفر باری از یار بی نشان،نشان یافت و بوی یوسف گمگشته
از بشیر احدیه شنید فورا به وادی ((عشق )) قدم گذارد و از نار عشق
بگذرد در این شهر آسمان جذب بلند شود آفتاب جهان تاب شوق طالع گردد
و نار عشق بر افروزد و چون نار عشق بر افروخت خرمن عقل را به کلی
بسوخت در این وقت سالک از خود و غیر خود بی خبر است ،نه علمو نه
جهل دارد نه شک و نه یقین نه جسم هدایت شناسد و نه شاخ ،ظلالت ،از
کفر و ایمان هر دو در گریزد و قائلش دل پذیر ، این است که عطار گفته است:
کفر کافر را ودین دین دار را ذره در دست دل عطار را
مرکب این وادی در دست و اگر درد نباشد هرگز این سفر تمام نشود و
عاشق در این رتبه جز معشوق خیال ندارد و جز محبوب پناهی نجوید و
در هر آن صدجان رایگان در راه جانان دهد و در هر قدمی هزار سر درپای
دوست اندازد.
ای برادر تا به سفر عشق در نیایی به یوسف جمال دوست و اصل نشوی و
تا چون یعقوب از چشم ظاهر نگذری چشم باطن نگشایی و تا عشق نیفروزی
به یاد شوق نیامیزی و عاشق را از هیچ چیز پروانیست و ازهیچ ضرر ،سردش
نبینی و از دریا خشکش یابی ، نشان عاشق آن باشد که سردش نبینی ازدوزخ،
نشان عارف آن باشد که خشکش نبینی از دریا ، عشق هستی قبول نکند و
زندگی نخواهد حیات در ممات بیند عزت از ذلت جوید بسیار هوش باید تا لایق
جوش عشق شود و بسیا سر باید تا قابل کمند دوست گردد .
افتد . پس ای دوست از نفس بیگانه شو تا به بیگانه پی ببری و از خاکدان
فانی بگذرتا در زمره ی ایشان الهی جای گیری ، نیستی باید تا نار هستی
بر افروزی ومقبول راه عشق شوی نکند عشق نفس زنده قبول نکند باز
موش مرده شدی از کار عشق هر آنی عالمی بسوزد و در هر دیار که علم
بر افروزد ویران سازد
در مملکت نفس هستی را وجودی نه و در سلطنت تنش عاقلان مقری ، نهنگ
عشق ادیب عقل را ببلعد و عاشق به سبب کمال و شکر از هفت دریا بیاشامد
و عطش قلبش آرام نشود و هل من مزید گوید از خویش بیگانه شود و از هر
چه در عالم هست کناره گیرد و با دو عالم عاشق را بیگانگی است و او
هفتادو دو دیوانگی و صد هزار مظلومان در کمندش بسته و صد هزار عارفان به
تیرش خسته هر سرخی که در عالم بینی از قهرش دان و هر زری که در رخسار
بینی از زهرش شمر دوایی نبخشد و وادی عدم قدم نگذارد و لکن زهرش در کام
عاشق از شهد خوشتر باشد و فنایش در نظر طالب از صد هزار بقا محبوب تر
است پس باید عشق حجابهای نفس شیطانی سوخته شود تا روح برای ادراک
مراتب لولاک لطیف و پاکیزه گردد نار عشقی بر فروز جمله هستی ها بسوز
پس قدم بر دار و اندر کوی عشاقان گذار .
منبع: مجالس العارفین تالیف جناب شیخ عزیز الله محقق ((مظفر علی))
ادامه ی مطلب در پست بعدی به روز خواهد شد ![]()

در میان تمام سوالاتی که انسان را به خود مشغول داشت تنها کاوش درباره
آغازو انجام جهان،روش رسیدن به کمال،مطالبی بود که منجر به وجود
فلسفه شد.
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
در جهان اسلام علاوه بر فلاسفه،عرفا و متکلمین در باروری تفکر اسلامی
نقش بسزایی داشته اند ـ عرفا و متکلمین همواره در مقابل فلاسفه قرار
می گرفتند وهمین امر موجب بر خورد و تصادمهائی میان آنهاو فلاسفه
می شدکه در پیشرفت علوم فوق بسیار موثر بود.
بسیاری از مسائل اولین بار توسط عرفا و متکلمین که به هیچ وجه خود را
تابع فلسفه نمی دانستند و به اصطلاح پای استدلالیان را چوبین دانسته و
پای چوبین را پای بی تمکین می پنداشتند مطرح شد و بعد فلاسفه به تفکر
در آن مسائل به شیوه ی فلسفی پرداختند و همین امر موجب تقویت
فلسفه و گسترش قلمرو مسائل فلسفیشد شباهات عقاید و آراء اشرافی،
باور های عرفانی و علایق عرفانی متاخرین فلاسفه ی اسلامی به حدی
گسترش یافتکه منجر به باز شدن شاخه ای به نام روش سلوک عرفانی در
مباحث فلسفی شد و آن نیز به دو شاخه عرفان نظری و عملی تقسیم
گردید.عرفان نظری مجموعه نظریات فلسفی میباشد و عرفان عملی
قسمتی ازعرفان است که روابط انسان را با خویش و با جهان و با خدا بیان
میکند.این بخش از عرفان را علم سیر و سلوک نیز می نامند در این بخش
از عرفان ،سالک وعارف باید مراحل و منازلی را طی کند تا به حق واصل
شود و به توحید برسدکه در دسته بندی مسائل فلسفی به اسفار اربعه
مشهور است و عبارت است از :
۱ـ سیر من الخلق الی الخلق
۲ـ سیر فی الخلق فی الحق
۳ـ سیر من الحق الی الخلق بالحق
۴ـسیر فی الخلق بالحق
و این تقسیم بندی از جمله ابتکارات صدر المتالهین بود که در مباحث فلسفی
نظمو ترتیبی شبیه به نظم و ترتیبی که عرفا در سیرو سلوک قلبی خود بکار
می بندند قرار داد.
البته در اسفار فوق سالک بایستی با راهنمایی اشراف یک انسان پخته و
کامل که قبلا این راه را پیموده و از راه و رسم منزلهای آن باخبر است طی کند
و گر نه با خطر گمراهی و انحراف روبرو خواهد شد .
ای بی خبر به گوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی که راهبر شوی
در سلوک عرفانی نقش اصلی را تصفیه و تزکیه نفس بازی می کند و عقل
در مراتب بعدی قرار دارد (پاک شو دیده بر آن پاک انداز)تا به مرحله ی
سکینه قلبیه و یا ملکه راسخه برسدو حتی در مراحل حضور و شهود
هم نبایستی دست از توکل بر داردکه
(راهرو هر صد هنر دارد توکل بایدش)بطوریکه در طی این مراحل
و منازل ،معارفی بر قلب عارف وارد میشود و اوبایستی سعی کندآن حالات
را حفظ کرده و به حالاتو معارف بالا تر برسد.
آمده اول به اقلیم جماد وز جمادی در نباتی اوفتاد
سالها اندر نباتی عمر کرد وز جمادی یاد ناورد از نظر
وز نباتی چون به حیوان اوفتاد نایدش حال نباتی هیچ یاد
همچو میل کودکان با مادران سر میل خود نداند در لبان
باز از حیوان سوی انسانی اش میکشد آن خالقی که دانی اش
همچنین اقلیم تا اقلیم رفت تا شد اکنون عاقل و دانا صفت
مراتب سیر سالکان را از مسکن خاکی به وطن الهی هفت مرتبه معین
نموده اند ،چنانچه بعضی هفت وادی و بعضی هفت شهر ذکر کرده اند
و گفته اند که سالک تا از نفس هجرت ننماید و این اسفار را نکند به بحر قرب
و وصال وارد نشودو از خمر بی مثال نچشد ،اول وادی ((طلب))است ،
مرکب این وادی(( صبر)) است و مسافر در این سفر ،بی صبر به جایی
نرسد و به مقصود و اصل نشود و باید هرگز افسرده نگردداگر صد هزار سال
سعی کند و جمال دوست نبیند پژمرده نشود زیرا مجاهدین کعبه
((فینابی بشارت نهدینا سبلنا)) مسرورند و کمر خدمت در صلب
به غایت محکم بسته اند و در هران در امکان طلب سفر کنند هیچ بندی ایشان
را منع ننمایدو هیچ بندی سد نکندو شرط است این عباد را که دل را که منبع
خزینه الهیه است از کدورت پاک کند و از تقلید که که اپر اباء و اجداد اوست
اعراض نماید و ابواب دوستی و دشمنی را با کل اصل زمین مسدود کند و
طالب در این سفر به مقام میرسد که همه ی موجودات را در طلب دوست
سر گشته بیند .
چه یعقوب ها بیند که در طلب یوسف آواره مانده اند. عالمی حبیب بیند که در
طلب محبوب روانند و جهانی عاشق ملاحظه کنند که در پی معشوق دوان
و در هرمشاهده که کنند و در هر ساعتی بر سری مطلع گردد زیرا که دل
بر هر دو جهان بر داشته و عزم کعبه ی جانان نموده و در هر قدمی اعانت
غیبی او را شامل شود و جوش طلبش زیاده گردد و طلب را باید از مجنون
عشق اندازه گرفت حکایت کنند که روزی مجنون را دیدند خاک می بیخت و
اشک می ریخت .گفتند چه می کنی ؟گفت لیلی را می جویم گفتند:وای بر تو
لیلی از روح پاک و تو از خاک طلب میکنی ؟گفت همه جا در طلبش
می کوشم شاید در جایی بجویم ،بلی در تراب رب الرباب اگر چه نزد عاقل
قبیح است لکن بر کمال جدوطلب دلیل است(من طلب شی و جداو جد)
طالب صادق جز وصال مطلوب چیزی نجویم و حبیب را جز وصال مطلوب
مقصودی نباشد مگر به آنچه هست یعنی آنچه دیده و شنیده و فهمیده
همه را به نفی لا منفی سازد تا به شهرستان جان که مدینه الا است واصل
شود هستی باید تا در طلبش کوشیم و جهدی باید تا از شهد وصالش نوشیم
اگر از این جام نوش کنیم عالمی فراموش کنیم و سالک در این سفر بر هر
خاکی جالس شود و در هر بلادی ساکن گردد و از هر وجهی طلب جمال
دوست کندو در هر دیار طلب یار نمایدبا هر جمیع مجتمع شود و با هر سری
همسری نماید که شاید در سری سر محبوب بیند و یا از صورتی جمال محبوب
مشاهده کند .
منبع:«مجالس العارفین تالیف حضرت مستطاب حجةالاسلام شیخ عزیزالله محقق((مظفر علی))»
ادامه ی مطلب در پست های بعدی بروز خواهد شد![]()

ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة
عالم همه قطره اندو دریاست حسین
شاهان همه بنده اندو مولاست حسین
ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش
از بس که کرم دارد و آقاست حسین
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عالم که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا حسین

(عاشورای حسینی بر همه ی مومنین تسلیت باد)

درس مردانگی عباس به عالم آموخت
چون که شد مست از آن باده که در سا غر توست
حضرت ابوالفضل العباس(ع) فرزند حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب
(ع) و مادرش ام البنی (س) می باشد. او فرد اکمل اصحاب و مقامی بس
ارجمند داراست.
زیارت حرم مقدس او تاثیر عجیبی آموخته با هیبت و عظمت در زائر را دارد،
و شجاعت و مظلومیت این سپهدار سپاه حسین (ع) در نظر مجسم می سازد.
وقتی که آفتاب روز دهم محرم سال ۶۱ هجری به طرف غروب مایل شده بود،
که جز خود حضرت سیدالشهدا(ع) و جناب ابوالفضل العباس (ع) کسی باقی
نمانده بود، دو برادر به کمک یکدیگر چون شیر ژیان حمله کردند و از کشته
پشته ساختند ، در این وقت فریاد العطش زنان و اطفال جناب ابوالفضل(ع)
را وادار کرد که برای آوردن آب پس از اجازه از حضرت امام حسین (ع) از وی
جدا شده و به طرف شریعه ی فرات ، رفت و مشکی پر از آب کرد ، ولی
قبل از رسانیدن آب به حرم، کوفیال دستهای مبارکش را قطع کرده و فرق
همایونش را شکافته ، شهیدش نمودند.
حضرت ابوالفضل العباس (ع) مجمع صفات انسانیت ونمونه ی کامل همه ی
نیکی ها بوده و چون عواطف مهر و محبت بر او غلبه داشته همه چیز خود را
در راه عشق به برادر و مولای خود تقدیم نموده است.
آن حضرت از شهدای عالیقدر و فداکاران بزرگ اسلام و آموزندگان مهم اخلاق
و انسانیت محسوب می شود.

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نگشت
آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست
(تاسوعای حسینی بر همه ی مومنین تسلیت باد)
خوشا آنانکه الله یارشان بی
بحمدوقل هو الله کارشان بی
خوشا آنان که دایم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بی
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم
مو آن آزرده ی بی خانمانم
مو آن محنت نصیب سخت جانم
مو آن سرگشته خارم در بیابان
که هر بادی وزد پیشش دوانم
مو آن آشفته حالم چون ننالم
شکسته پر و بالم چون ننالم
همه گویند فلانی چند نالی
تو آیی در خیالم چون ننالم
خدایا وا کیا شم وا کیا شم
بدین بی خانمانی وا کیا شم
همه از در برانن سو ته آیم
تو که از در برانی واکیا شم
یکی دردو یکی درمان پسنده
یکی وصل و یکی هجران پسنده
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسنده
اگر مستانه مستیم از ته ایمان
وگر بی پا و دستیم از ته ایمان
اگر گبریم و ترساور مسلمان
به هر ملت که هستیم از ته ایمان
اگر آیی بجانت وا نواجم
و گر نایی به هجرانت گداجم
ته هر دردی که داری بر دلم نه
بمیرم یا بسوجم یا بساجم
عاشق آن بی که دایم در بلا بی
ایوب آسا به کرمان مبتلا بی
حسن آسا بدستش کاسه ی زهر
حسین آسا شهید کربلا بی
به والله به بالله و به تالله
قسم بر آیه نصر من الله
که دست از دامنت من بر ندارم
اگر کشته شوم الحکم لله
منت به سرمن نیست به جز منت مولا
یا هو مددی سرور من حضرت والا
یا هو نشود سایه ی تو کم ز سر من
یا هو نظری کن به دل در به در من
یا هو به گدایت بکن از لطف نگاهی
یک عمر پریشانی واز چاله به چاهی
جامی که ز دست تو گرفتم شرفم داد
یک دست می و دست دگر تارو دفم داد
من جز تو کسی را نشناسم که ولی بود
حق بود علی و فقط او ذکر علی بود
رخصت که شوم خاک در خانه ی عشقت
صد جان چو من باد فدای ره عشقت
یا هو مددی از در حق تو بخواهم
تو صاحب من جز تو من ارباب ندارم
یا هو مددی کن که سزاوار گدایی
باشیم و تو بر ما ز کرم لطف نمایی
دل مست وزمین مست و زمان مست ز جامت
عالم همگی شیفته ی عشق و مرامت
یک تار ز مویت ندهم ملک دو عالم
درویشم و این بس که به نام تو ببالم
نای می و دف ذکر علی گوید و خواند
بد خواه علی نام به گیتیش نماند
در مسلک ما شرب مدام است طریقت
ما مست می ساغر حقیم و شریعت

شیخ ما گفت که وحی آمد به موسی(ع) که بنی اسرائیل را بگوی که
بهترینکس اختیار کند، صد کس اختیار کردند.
وحی آمد که از این صد کس ، بهترین اختیار کند ،ده کس اختیار کردند.
وحی آمد که ار این ده ، سه اختیار کند. سه کس اختیار کردند.وحی آمد
که از این سه کس،بهترین اختیار کنید، یکی اختیار کردند. وحی آمد که این
یگانه را بگویید تا بدترین بنی اسرائیل را بیارد.او چهار روز مهلت خواست
و گرد عالم می گشت که کسی طلب کند.روز چهارم به کویی فرو می شد.
مردی را دیدکه به فسادو ناشایستگی معروف بودو انواع فسق و فجور درو
موجود، چنان که انگشت نمای گشته بود.
خواست که او را ببرد ، اندیشه ای به دلش درآمد که به ظاهر حکم نباید کرد،
روا بود که او را قدری و پایگاهی بود، به قول مردمان خطی به وی فرو نتوان
کشید و به اینکه مرا خلق اختیار کردند که بهترین خلقی ، غزه نتوان گشت،
چون هر چه کنم به گمان خواهد بود این گمان در حق خویش برم، بهتر.
دستار در گردن خویش انداخت وبه نزد موسی آمد و گفت: هر چند نگاه کردم،
صبح هیچ کس را بدتر از خود ندیدم. وحی آمد به موسی که آن مرد بهترین
ایشان است،نه به آن که طاعت او بیش است بلکه به آن که خویشتن را
بدترین دانست.
وداع غنچه
برای خاطرم غم آفریدند طفیل چشم من نم آفریدند
چو صبح آن جا که من پرواز دارم قفس با بال ، توام آفریدند
عرق گل کرده ام از شرم هستی مرا از چشم شبنم آفریدند
گهر موج آورد آیینه جوهر دل بی آرزو کم آفریدند
جهان خون ریز بنیاد است،هشدار! سر سال از محرم آفریدند
وداع غنچه را گل نام کردند طرب را ماتم غم آفریدند
علاجی نیست داغ بندگی را اگر بیشم و گر کم کم آفریدند
کف خاکی که بر بادش توان داد به خون،گل کرده آدم آفریدند
چه سان تابم سر از فرمان تسلیم که چون ابرویم از خم آفریدند


